دوکلمه به یاد ماندی

چندروزی به فوتش مانده بود دیگر نای حرف زدن نداشت کنارتختش نشته ودستش رادردستم گرفتم0اولین جمله اش این اینجا کولر میزند مریض میشوی0دومین جمله اش که مرا لرزانداین بود0گفت من ازتو سیرنشده بودم0

/ 2 نظر / 6 بازدید
مرضیه

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی… به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند… لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز… سهراب سپهری "سلامت و سرزنده باشید"